نقش ایل اصانلو در انقلاب مشروطيت

 

 انقلاب مشروطيت ايران یکی از بزرگترین رخداد های تاریخ معاصر ایران محسوب می گردد  كه تأثیرات فراوانی را در وضعیت و رخدادهای بعد از خود و تا به امروز ایران برجاي گذاشته است.

در كتابهاي تاريخي يك قرن اخير عمدتا نقش مردم تبريز،

گيلان و بختياري ها در انقلاب مشروطيت برجسته شده است و نقش ساير مردم كشور در سايه قرار گرفته است.

هرچند آنان سهم عمده اي در وقوع و پيروزي مشروطيت داشتند ولي مردم ديگر مناطق كشور نقش مهمي در ادامه و حمايت و حفاظت از انقلاب داشتند.

در ابتداي بحث لازم است خلاصه اي در خصوص علل و عوامل وقوع انقلاب مشروطيت بيان شود و سپس به چگونگي ورود و نقش ايل اصانلو در آن اشاره مي شود.

در 14 مرداد سال  1285 هجري شمسي مظفرالدين شاه قاجار بر اثر فشار مردم،

فرمان مشروطيت را امضاء كرد ولي پس از مدت كوتاهي درگذشت و محمدعلي شاه به سلطنت رسيد.

محمدعلي شاه از ابتداي حكومت خود با مشروطيت به سرسختي مخالفت مي كرد.

پس از واقعه انفجار در مسير حركت محمدعلي شاه به دوشان تپه ،

در 23 جمادی الاول سال 1326 ه ق به دستور محمدعلی شاه ،

قزاقان به ریاست بالکونیک لیاخوف روسی،

مجلس را محاصره و به توپ بستند. پس از سرکوب مشروطه خواهان در تهران،

محمدعلی شاه انجمن‌های ایالتی و ولایتی را در سراسر کشور تعطیل کرد.

در نتیجه اقدامات محمدعلی شاه بر علیه مشروطه خواهان،

آن‌ها در شهرهای مختلف از جمله تبریز،

اصفهان، رشت و تنکابن بر علیه شاه مستبد، قیام نمودند.

محمدعلی شاه که مقاومت مردم را دید، اجباراً در تاریخ 14 ربیع الاول سال 1327 ه.ق اعلان مشروطیت نمود ولی در انجام انتخابات مجلس مسامحه می‌کرد.

مجاهدین گیلان که دیدند شاه به تعهدات خود عمل نکرد به ریاست سپهدار اعظم به طرف تهران حرکت نمودند و پس از تصرف قزوین به سمت تهران حرکت کردند[1].

سردار اسعد بختیاری هم با مجاهدان بختیاری به طرف تهران حرکت کرد.

سپهدار اعظم و سردار اسعد در شب 24 جمادی الثانی 1327 قمری به تهران وارد شدند و اکثر شهر را به تصرف درآوردند.

در روز جمعه 27 جمادی الثانی، محمدعلی شاه چون نتوانست در مقابل آزادیخواهان مقاومت نماید، با جمعی از طرفداران خود به سفارت روس پناهنده شد و از آنجا به روسیه فرار کرد[2].

در اين زمان ايل اصانلو به دليل اختلافات داخلي به دو گروه تقسيم شده بودند.

عده اي به سركردگي رشيدالسلطان(فرزند سيف اله خان) به حمايت محمدعلي شاه و عده ديگري به فرماندهي آقارضاخان اصانلو به حمايت از مشروطه خواهان برخاستند.

برای ریشه یابی علل حمايت ایل اصانلو از انقلاب مشروطه،

باید چند سالی به عقب برگردیم. به گفته آقاي چنگيز قباخلو از آگاهان محلي در حدود سال 1309 ه ق یکی از افراد سیف اله خان شاهزاده دیهیم_مالک  روستاي امیرآباد_ را کتک زد.

شاهزاده دیهیم نیز به دربار شکایت می کند. دربار نیز که نمی خواست خودش را مستقیما با خوانین اصانلو درگیر نماید، برای تضعیف قدرت سیف اله خان (از سرکردگان ایل اصانلو)، برخی سران طوایف ایل اصانلو را به مخالفت با سیف اله خان[3] تحریک کردند و در این راستا علیخان اصانلو که بعدها به علیخان سرتیپ معروف شد را به سرکردگی ایل اصانلو منصوب کرد.

در این هنگام  افراد ایل اصانلو در ییلاق مستقر بودند،

سیف اله خان از ییلاق به طرف امامزاده جعفر(ع) ورامین حرکت کرد تا با کمک دوستان خود، حکم سرکردگی علیخان را لغو نماید، ولی با پیگیری علیخان سرتیپ، سیف اله خان و پسرش دستگیر و در پیشوای ورامین زندانی شدند و سیف اله خان در زندان به قتل می رسد.

بدینسان نطفه اختلاف در بین طوایف ایل اصانلو بسته شد.

در زمان فرار محمدعلي شاه به روسيه و پس از صف آرایی مشروطه خواهان و سلطنت طلبان (طرفداران محمدعلی شاه) در تهران ،اختلاف بین طوایف اصانلو مجدداً شعله ور شد.

رشیدالسلطان- فرزند سیف اله خان- که در سبزوار بود، در سلک طرفداران محمدعلی شاه درآمد و پسر عَمش آقارضاخان در خوار (گرمسار) به صف بختیاری‌های حامی مجاهدین و مشروطه خواهان پیوست.

بعد از فوت عضدالملک - نائب السلطنه ي احمدشاه- در 17 رمضان سال 1328 ه.ق و تعیین ناصرالملک به عنوان نیابت سلطنت توسط مجلس، در برخی از نقاط کشور شورش هایی برپا شد.

این شورش‌ها عمدتا توسط حامیان محمدعلی شاه مخلوع و به منظور تضعیف مشروطه خواهان و زمینه سازی برای ورود محمدعلی شاه به کشور و سقوط مشروطه خواهان صورت می‌گرفت.

از جمله نایب حسین کاشی با هفتصد سوار راه میان اصفهان و قم را میدان تاخت و تاز قرار داده بود[4]  در این زمان مسعودالملک به دستور سپهدار اعظم، ولیخان (برادرزاده رشیدالسلطان) که همواره با رضاخان اصانلو درگیر بود را در خوار (گرمسار) دستگیر و با 18 تن از اتباعش به تهران آورد.

رشید السلطان در 24 جمادی الاخر 1329 ه ق، روسای ادارات سبزوار را دستگیر و حبس کرد و از سبزوار به تهران تلگراف کرد که اگر آن‌ها [برادرزاده اش و 18 نفر دیگر] را رها کردید که هیچ،‌ والا حاکم و اجزای ادارات را که در حبس من می‌باشند خواهم کشت و از اینجا تا تهران را خواهم چاپید.

دولت مشروطه خواهان به دلیل عدم همراهی نیروهای نظامی خراسان مجبور شد که آن‌ها را رها کند و نتیجه آن جسارت رشید السلطان شد[5].

رشیدالسلطان مبالغ هنگفتی از مردم ولایت سبزوار، امین مالیه و مباشران مالیاتی دریافت کرد. همراهی حاکم سبزوار و پسرش با رشیدالسلطان، او را در اخذ مالیات و رسیدن به اهدافش کمک کرد[6].

رشیدالسلطان در سال 1289 شمسی در ورامین علم عصیان بلند کرده  و با همكاري جمعی از  اشرار با قشون دولتی که برای حفظ نظم و امنیت فرستاده بودند، به جنگ پرداخته بود[7].

از جمله افرادی که رشیدالسلطان را برای شورش در ورامین تحریک می‌کردند،

می‌توان از شیخ محمود ورامینی و حاجی علی اکبر عرب نام برد که پس از برکناری محمدعلی شاه از سلطنت،

در زرگنده در پناه سفارت روسیه قرار گرفته بودند[8].

رشیدالسلطان ارادت خاصی به محمدعلی شاه داشت و در دوره‌ای که محمدعلی شاه به روسیه پناهنده شده بود، رشیدالسلطان حمایت بی حد و اندازه‌ای از شاه می کرد.

حمایت آقارضاخان اصانلو از انقلاب مشروطه

در تیرماه 1290 شمسی پس از شکست رشیدالسلطان از نیروهای دولتی مابین شاهرود و دامغان،

رشیدالسلطان سبزوار را به طرف خوار ترک کرد.

در منطقه خوار گروه مشروطه خواه ایل اصانلو به سرکردگی آقارضاخان اصانلو (پسرعم رشیدالسلطان) همراه با افراد ایل بختیاری آماده مقابله و رویارویی با رشیدالسلطان و یارانش بودند[9].

آن‌ها به سرکردگی آقارضاخان، مانع بزرگی برای حضورش در این منطقه بودند[10].

رضاخان خواری [اصانلو] پسر عم رشیدالسلطان که سالها بین او و رشیدالسلطان در باب ریاست ایل اصانلو گفتگو [اختلاف] بود و در دوره مشروطیت ریاست ایل اصانلو را به رضاخان داده بودند.

در این زمان در خوار (گرمسار امروزی) ولیخان برادرزاده رشیدالسلطان، در ایل همیشه بر ضد رضاخان اقدام می‌نمود[11].

با ورود رشیدالسلطان به خوار و جمع آوری و سازماندهی افراد ایل اصانلوی هواخواهش،

صف آرایی و زد و خورد بین اصانلوها و بختیاری های حامی مشروطه با افراد رشیدالسلطان آغاز شد.

یکی از این درگیری ها در روستای یاتری علیا رخ داده است.

بختیاری های حامی مشروطیت که از تهران برای سرکوبی رشیدالسلطان به خوار اعزام شده بودند،

با چهار عراده توپ در روی قلعه یاتری مستقر شده بودند، رشیدالسلطان نیز که در کوره آجرپزی اطراف روستای مذکور پناه گرفته بود،

به طرف بختیاری ها تیراندازی می کند.

بختیاری ها کوره آجرپزی را به توپ می بندند ولی رشیدالسلطان زنده می ماند و با هوادارانش عقب نشینی می کنند و مجبور می شوند از طریق رودخانه حبله رود به طرف فیروزکوه حرکت نمایند.

پس از آن درگیری ها به ابتدای دره رودخانه حبله رود،

در شمال گرمسار کشیده شد. در این رویارویی علیرغم تلاش و مقاومت رشیدالسلطان و یارانش،

به دلیل حمایت شدن اصانلوهای مخالف وی از سوی بختیاری ها و مجاهدین اعزامی از مرکز، قوای رشیدالسلطان ناچار به عقب نشینی می شوند[12].

آقارضا خان اصانلو، یکی از نوادگان رضاسلطان اصانلو که سرکردگی ایل اصانلو را برعهده داشته است، چون به صف مشروطه خواهان و آزادیخواهان پیوسته بود، توانست تعدادی از افراد ایل اصانلو (نظیر پسردایی خود رشیدالسلطان) و دیگر طوایف بومی را که از محمدعلی شاه مخلوع حمایت می کردند را در حد فاصل روستای بنکوه و کبوتردره طی جنگی شکست داده و ضمن تعقیب نامبرده و طی جنگ دیگری در روستای ارجمند فیروزکوه مجدداً شکست داده و با حداقل توان و ضعف وی را به وادار به عزیمت به منطقه آلاشت مازندران گردانید[13].

ورود محمدعلی شاه به ایران و تشديد درگیریهای مشروطه خواهان و مستبدین

محمدعلی شاه مخلوع در سال 1329 قمری با نام مستعار خلیل بغدادی و به همراه هفت نفر از شاهزادگان که یکی از شاهزاده‌ها شجاع السلطنه بود با تغییر لباس و شکل از خاک روسیه وارد ایران شدند و در روز 23 رجب سال 1329 قمری وارد استرآباد شد[14] او پس از جمع آوری نیرو و امکانات در پنجم شعبان 1329 به طرف اشرف (بهشهر) حرکت کرد. محمدعلی شاه در دهم شعبان وارد ساری شد.

در این زمان سردارارشد(ارشدالدوله) که شوهر عمة محمد علی شاه بود، با اردوئی که عبارت از چهار هزار نفر تراکمه و غیره بود، از طریق گرگان به قصد تصرف تهران حرکت کرد و شاهرود و دامغان را گرفت. به گزارش مورخ 20 مرداد 1290 شمسی (17 شعبان 1329 ق) وزارت امور خارجه انگلیس، سردار ارشد و رشیدالسلطان با هم متحد شدند و سردار ارشد به سمنان در 120 مایلی طرف مشرق تهران رسید[15] و پس از غارت سمنان به طرف تهران حرکت کرد[16]. شايان ذكر است در اين زمان عباس خان شکوهی ( از سران ايل پازوکی) از خوانين بانفوذ گرمسار به مشروطه خواهی  گرایش می یابد . وی در جنگ ده نمک همراه با آقارضاخان اصانلو در برابر نیروهای ارشدالدوله ایستادگی می کند ولی به دلیل کمبود امکانات شكست خورده و در پیشوا به سپاه مشروطه خواهان  می پیوندد و با شکست دادن ارشد الدوله به سمت تهران حرکت میکند و به صف مشروطه خواهان مي پیوندد.

جنگ ده نمک

نیروهای ارشدالدوله پس از غارت سمنان به سمت تهران حرکت کردند. آنها در تاریخ 2 شهریور 1290 شمسی پیش قراولان نیروهای دولتی به فرماندهی ضیغم السلطنه را در ده نامه ]ده نمک[ نزدیکی آرادان شکست دادند[17] و وارد آرادان شدند[18]. در این درگیری تعدادی از افراد ایل اصانلو (گروه حامیان مشروطه)در اردوی نیروهای دولتی حضور داشتند. منابع تاریخی تعداد نیروهای ارشدالدوله را بین دو تا سه هزار نفر ذکر کرده‌اند[19].

به نوشته نوش آذر اسدی، آقارضاخان اصانلو در جنگ ده نمک با ارشدالدوله دستگیر و سپس در امامزاده جعفر پیشوا زندانی می‌شود[20].

حمیدرضا امیری (نوه آقارضاخان اصانلو ) جنگ ده‌نمک را چنین توضیح می دهد:

از طرف دولت مشروطه طی تلگرافی از طریق تلگرافخانه آرادان به آقارضاخان دستور داده می شود تا از حرکت نیروهای ارشدالدوله که به منظور تصرف تهران به سوی پایتخت در حرکت بود، جلوگیری نماید. آقارضاخان بدون اینکه از تعداد و توان نظامی ارشدالدوله آگاهی داشته باشد، با 120 نفر سوار از طایفه و ایل خود، برای توقف قوای ارشد الدوله در منطقه ده نمک با قوای مذکور درگیر می شود تا قوای بختیاری و نیروهای کمکی از تهران برسند و مانع تصرف تهران توسط قوای ارشدالدوله شوند. در این جنگ نابرابر تعداد 12 تن از افراد آقارضاخان اصانلو توسط ترکمانان حامی محمدعلی شاه سربریده می شوند و ترکمانان [برای این عمل خود] جایزه می گیرند. آقارضاخان و برادرش ذوالفقارخان در این جنگ دستگیر و توسط قوای ارشدالدوله به امامزاده جعفر (ع) ورامین (پیشوا) برده می شوند و در آنجا زندانی می شوند. تعدادی از افراد ایل اصانلو که به قوای ارشدالدوله پیوسته بودند، پس از شکست نیروهای ارشدالدوله از نیروهای دولتی در منطقه پیشوا، حین فرار و عقب نشینی به زندانی که آقارضاخان و برادرش هنوز در بند بودند، رفته و یکی از آنان آقارضاخان را هدف تیر قرار داده و وی را به قتل می رساند. رشادت ها و حمایت های بی دریغ آقارضاخان از آزادیخواهان و مشروطه طلبان منجر به اهداء تقدیرنامه ای از طرف دولت مشروطه به نامبرده می شود .آرامگاه آقارضا خان اصانلو در امامزاده جعفر(ع) پیشوا واقع است.

به طور خلاصه می توان گفت گروه مشروطه خواه ایل اصانلو، به فرماندهی آقارضاخان اصانلو، به همراه افراد ايل پازوکی‌ خوار، نیروهای حکومت مشروطه را در برابر ارشدالدوله، کمک کردند و عبور ارشدالدوله را از منطقه خوار حدود 9 روز به تأخیر انداختند و در این مدت حکومت مشروطه با ساماندهی نیروهای خود توانست  قواي ارشدالدوله را در پیشوای ورامین و پس از آن قوای محمدعلی شاه  و رشيدالسلطان را در فیروزکوه شکست دهد و اگر نبود مقاومت و رشادت های آقارضاخان اصانلو و یارانش، با توجه به اینکه حامیان محمدعلی شاه از شرق و غرب و شمال به تهران نزدیک شده بودند عاقبت حکومت مشروطه اصلا قابل پیش بینی نبود و امکان تصرف تهران به دست محمدعلی شاه و حامیانش بسیار زیاد بود. لذا می توان آقارضاخان و گروهش را یکی از حامیان و ناجیان مهم حكومت مشروطه به شمار آورد.

منبع: كتاب ايل اصانلو. تاليف يونس شاه حسيني. سمنان: انتشارات حبله رود ، 1392.

 


[1]- محمدعلی کاتوزیان تهرانی . تاریخ انقلاب مشروطیت ایران. تهران: شرکت سهامی انتشار، 1379، ص753-759.

[2]- محمدعلی کاتوزیان تهرانی ، همان ماخذ، ص759.

[3]- پدر رشیدالسلطان.

[4]- دامنه تعدیات و غارت نایب حسین کاشی به روستاهای دامغان از جمله قوشه رسیده بود (کتاب آبی)، ج5، ص 1013.

[5]- سیدمحمدعلی دولت آبادی. خاطرات سید علی محمد دولت آبادی ، تهران: فردوسی، 1362، ص121. نیز نک دولت آبادی،سید علی محمد.یادداشت‌های پراکنده، مجله وحید، اسفند 1352 ، شماره 29 ،ص 48 تا 50.

[6]- حسن شمس آبادی. همان ماخذ، ص 111.

[7]- مهدی ملک زاده . تاریخ مشروطیت، ج6، ص 1361. سال 1289 شمسی در بین مردم گرمسار به سال شورش رشیدالسلطان معروف است(خوار و میراث کهن آن، ص 217).

[8]- محمدعلی حاجی بیگی کندری. انقلاب اسلامی در ورامین، ص 138-137.

[9]- نوش آذر اسدی، نگاهی به گرمسار،ج1، ص 375-374.

[10]- نوش آذراسدی ، همان ماخذ،  ج2، ص623.

[11]- محمدعلی کاتوزیان تهرانی. تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، ص 786.

12-  نوش آذر اسدی، همان ماخذ، ج1، ص 375. و تحقیقات محلی مولف.  منطقه درگیری بین رشیدالسلطان و گروه آقارضاخان اصانلو، حد فاصل بین ایستگاه های راه آهن کبوتردره و بنکوه (گرمسار) به نام دره رشیدالسلطان معروف است.

13- اسماعیل عاشوری، گرمسار در گذر تاریخ و نامداران آن ، ص 114.

[14]- محمدعلی کاتوزیان تهرانی. تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، ص 767.

[15]- کتاب آبی، ج 5، ص1173.

[16]- کتاب آبی ،ج5، ص 1173 و 1187.

[17]- در درگیری بین افراد ایل اصانلو تحت فرماندهی ضیغم السلطنه و قوای ارشدالدوله که در اطراف روستای ده نمک اتفاق افتاد، سهراب خان زرین کمر مورد اصابت تیر قرار می‌گیرد و یک پای خود را از دست می‌دهد. (شاه حسینی، یونس. منزل چهارم: نگاهی به روستای تاریخی و کهن ده نمک، ص 7).

[18]- کتاب آبی،ج 5 ص 1194و 1228و 1232. نیز نک: احمد کسروی، تاریخ هجده ساله آذربایجان، ص182.

[19]- کتاب آبی، ج 5، ص1228.

[20]- نوش آذر اسدی، همان ماخذ،ج2، ص 624.

نهضت سوادآموزی

نهضت سوادآموزی بعد از انقلاب به منظور ريشه كنی بيسوادی در ايران تاسيس گرديد.

پيش از انقلاب اين نهاد پيكار با بيسوادی نام داشت.

با بوجود آمدن نهضت سوادآموزی مربيان و معلمان آن به در خانه مردم می رفتند تا بيسوادان را تشويق به يادگيری خواندن و نوشتن كنند.

در دهه شصت در تلوزيون،

در لابه لای خبرها، گزارشی از نوسوادانی از نهضت پخش می كردند كه موفق به گرفتن ديپلم و يا راه يافتن به دانشگاه شده بودند.

نهضت سوادآموزی نيز همچون بقيه امور اينچنينی اسير آمار و اطلاعات گرديد بطوريكه آمار با سوادشدگان مهمتر از كيفيت سواد آنان شد و هر سال با افتخار از رشد چند درصدی دم زد و بشارت ريشه كنی بيسوادی تا آينده بسيار نزديك داد.

اكنون كه سی و شش سال از تاسيس آن می گذرد طبق آمار همين سازمان محترم ده ميليون بيسواد در كشور وجود دارد.

آمار نهضت سوادآموزی آدم را ياد آن شهروند انگليسی می اندازد كه در اواخر جنگ جهانی دوم اعلام كرد من آماده ام به آلمان بروم و هيتلر را دستگير كرده و بياورم!

وقتی از او پرسيدند چگونه پاسخ داد. من از اول جنگ تعداد كشته شدگان آلمانی كه توسط راديو انگلستان اعلام شده را با هم جمع كرده ام و الان فقط خود هيتلردرآلمان تنها باقی مانده است كه دستگيريش با آن جثه ريز برای من كاری ندارد!

   دهه شصت یعنی

 یعنی شیفت صبح مدرسه آخر حال و شیفت بعد از ظهر ضدحال

یعنی عشق زنگ ورزش و با زیرشلواری مدرسه رفتن

یعنی بخاری نفتی و مکافات روشن کردنش

یعنی از این تمبر کوچیکا بسته ای ۱۰تا تک تومن

یعنی بوی نارنگی و سیب قاچ شده توی کیف

یعنی بستنی خوردن و تکرار “بستنیش خوشمزه تره مامان !”

یعنی ویدئو قاچاقی کرایه کردن و یواشکی دیدن

یعنی صف طولانی شیر ، از اون شیشه ای ها که خامه اولشو با انگشت پاک می کردیم !

یعنی ته کلاس بچه تنبلا ، ردیف جلو خرخونا

یعنی صدآفرین ، هزار آفرین ، کارت تلاش

یعنی زنگای اول ریاضی ، زنگای آخر انشا و تعلیمات مدنی

یعنی از این بستنی توپیا که شکل زی زی گولو بود

یعنی مشق شب نوشتن فقط با دوتا مداد : سیاه و قرمز

یعنی تلویزیون سیاه و سفید که فقط دوتا کانال می گیره

یعنی بوی رب گوجه همسایه توی حیاط ، لواشک پهن کرده تو سینی و سفره رو پشت بوم

یعنی کلاسی ۴۵نفر هر نیمکت سه نفر

یعنی میکرو ، سگا ، آتاری کرایه کردن ساعتی ۲۰تومن

یعنی دوست داشتن ، دوست داشته شدن ، صفا ، صمیمیت ، عشق

خاطرات کودکان دهه60

یادتونه بچه که بودیم تا توى یه جمعى میرفتیم حوصله نداشتیم،

خجالت میکشیدیم بابا مامانمون میگفتن:

سلام کردى به عمو؟

ما هم مثل خر تو گل میموندیم!

یهو طرف به دروغ میگفت:

بعععععله،سلامم کرد پسر گل!!!!


عاشق این ادما بودم،دمشون گرم

 

نــــــــه!!! خدایـــــی


مَـــن آخرش نفهميدم


اين زنگ پرورشي براي چي بود ؟؟


هَــميشه هم ميگفتن براي معلمتون مشكل پيش اومده ،گفته نمياد

یادش بخیرسکه میذاشتیم زیر کاغذ با مداد میکشیدیم تا طرحش رو کاغذ بیفته

ﯾﺎﺩﺵ ﺑﺨﯿﺮ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺍﺑﺘﺪﺍﯾﯽ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺑﺎﺑﻘﻞ ﺩﺳﺘﯿﺎﻣﻮﻥ ﻗﻬﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ ﯾﻪ ﺧﻂ ﻭﺳﻂ ﻣﯿﺰ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪﯾﻢ ﻣﯿﮕﻔﺘﯿﻢ ﻭﺳﺎﯾﻠﺖ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺧﻂ ﺍﯾﻨﻮﺭ ﺗﺮ ﻧﯿﺎﺩ

یادش بخیر کتابمون جلد پلاستیکی می کردیم بعد با خودکار پشتش دروازه می کشیدیم سر خودکار بیک مو میگرفتیم فوتبال دستی درست می کردیم.

نميتونم خاطراتم رو فراموش كنم

نميتونم خاطراتم رو فراموش كنم از دوران كودكيم


روز نيست كه به يك بهانه اي به ياد اون دوران نيوفتم


فقط كافيه كه يه سريال قديمي يا كارتن دهه 60 رو دوباره از يكي از شبكه هاييكه الان زياد شدن ببينم و ميخكوب بشم حتي وقتي سر كارم عين كسي كه مُردهباشه ميشينم و نگاه ميكنم و حسرت ميخورم


وقتي سريال آينه عبرت رو ميبينم انگار اون زمان حكم بهشتي رو برام داره كه نميتونم بهش وارد بشم


وقتي سريال روزگار جواني رو ديدم دوباره خيابون هاي تهران رو ديدم گفتم چي ميشد دوباره اينطوري ميشد


در عين سادگي بي غل و غش و بي ريا


خلوت و نه مثل امروز پر زرق و برق


نه مثل الان پسرها و دخترهايي كه دركشون نميكنم و دركم نميكنند


من جا موندم از قافله زندگي


خيلي از ماها نتونستيم ازدواج كنيم


يهدهه 60 جا مونده كه از ازدواج جامونده هم بين شكاف نسل ها جامونده و هم ازهم دوره هاي خودش جامونده و هيچ غمي بالاتر از تنها موندن و تنها مُردننيست


وقتي با اون خط درشت و رنگ قرمز نوشتي خدا يه دو دقيقه بيا پايين تو بغلت گريه كنم بغض كردم نميدونم چرا حالت غريبي گرفتم


شايدبه اين خاطر كه هيچگاه و هرگز نتونستم كلمه " كاش " رو از جريان زندگيمحذف كنم چون اساسا هميشه اين كلمه در جملات عاميانه ام نقش پر رنگي دارهكاش كاش كاش


از اين كلمه دارم متنفر ميشم


حسرت گفتن كلمه يادش بخير ( به جز زندگي در دهه 60 و آمال و آرزوهاش ) به دلم موند


حسرت داشتن يه عشق به دلم موند


حسرت نداشتن حسرت به دلم موند

خدايا روت ميشه تو چشماي ما نگاه كني و ازمون درباره زندگيمون سوال و جواب كني؟

داستان این سریال درباره بوعلی سینا

 داستان این سریال درباره بوعلی سینا،

دانشمند بزرگ ایرانی است،

هرچند زندگی بوعلی سینا محور داستان است،

اما تاریخ ایران در زمان زندگی این دانشمند با ظرافت تمام تصویر شده و با دیدن این سریال می توان باور کرد که دانشمندان ایرانی همیشه خواهان زیادی داشته اند و حاکمان کشورهای مجاور خیلی زود از اعتبار این دانشمندان آگاه می شدند و می خواستند به هر شکلی که شده آنان را مانند خاک کشور همسایه از آن خود کنند.


در سریال بوعلی سینا،

پادشاهان ایرانی با افکار مختلف نشان داده می شوند که گاهی میان آنان می توان حاکمی را هم دید که دوست دارد کشور ترقی کند و پادشاه سامانی از این دست است.

در کنار داستان زندگی نابغه ای چون بوعلی سینا که خدمت به مردم برای او اولویت اول است،

می توان فقر و تنگدستی مردم ایران را در دوره های مختلف دید و می توان فهمید که فیلسوفان ایرانی چگونه در خدمت به اسلام گام برمی داشته اند و در سراسر دنیایی که ارتباط در آن به شکل امروز نبوده،

افکار خود را ترویج می کرده اند.

سریال بوعلی سینا نشان می دهد یکی از پایه های ایران متمدن براساس استاد و شاگردی و احترام شاگرد به استاد شکل گرفته است.

محله برو بیا

 محله برو بیا از سریال های قدیمی که در گذشته برای کودک و نوجوان پخش می شد سریال زیبای

  محله برو بیا


از سریال های قدیمی که در گذشته برای کودک و نوجوان پخش می شد سریال زیبای محله برو بیا بود که اصطلاحات زیادی را در آن زمان به فرهنگ لغت فارسی اضافه کرد.

بچه ها با دیدن این سریال با اصطلاحات زیادی آشنا شدند!


محله برو بیا سریال بسیار موفق ایرانی برای کودک و نوجوان است


با حضور حميد جبلي ،

حسين محب اهري،

حسين پناهي،

اكبر عبدي،

آتيلا پسياني ،

رضا رويگري.

و بازیگران معروف دیگربه کارگردانی داریوش مودبیان

این برنامه تلویزیونی سال ۶۲ از شبکه اول سیما پخش می‌شد.

کارتون سرندیپیتی

این کارتون نیاز به معرفی ندارد،

چرا که موجود صورتی رنگ و عجیب و غریب سرندیپتی در ذهن بچه‌های دیروز مانده است.

او شخصیتی داشت که بچه‌ها را به خود جذب می‌کرد.

مجموعه "سرندیپیتی" با نام اصلی "داستان های سرندیپیتی:

دوستان در جزیره پیور"

به کارگردانی نوبو اونکی است و داستان درباره یک بچه به نام کنا و یک موجود اسطوره‌ای با نام سرندیپیتی بود که ناخواسته به جزیره‌ای ناشناخته وارد می‌شوند.

آنها با نجات دادن حیوانات جزیره محبوب اهالی جزیره می‌شوند.

سونهیسا ایتو سال 1983 فیلمنامه "سرندیپیتی" را بر مبنای رمانی نوشته استن کاس رور سال 1974 در 26 اپیزود 24 دقیقه‌ای نوشت.

این مجموعه که از محصولات استودیو زویو است، از اول ژوئیه سال 1983 تا 23 دسامبر همان سال پخش شد.

در "سرندیپیتی" صداپیشگانی چون ماری اوکاموتو (سرندیپیتی)، میچکو نومارو (کنا)، یوجی میتسویا (پیلا پیلا)، یوری ناشیبا (شاهزاده لولا) و ... صحبت کردند.

مدیریت دوبلاژ این سریال را ژاله علو برعهده داشت و گویندگانی چون مریم شیرزاد، فریبا شاهین مقدم، زنده‌یاد احمد آقالو، زنده حسین باغی و ... در آن صبحت کردند.

"ای کیو سان"

 مجموعه "ای کیو سان" از محصولات کمپانی تویی انیمیشن در سال 1975 به کارگردانی کی میو یابوکی می باشد.

تاداکی یامازاکی فیلمنامه این مجموعه را نوشت و از 15 اکتبر سال 1975 تا 28 ژوئن سال 1982 در ژاپن پخش شد. ای کیو در اصل پسر یک امپراتور بود که در دوره حکومت شوگون ها که حکومت را از دست امپراتورها خارج کردند، مادرش مجبور شد به همسری یک شوگون درآید و برای همین او را به معبد فرستاد.

این کودک در معبد خیلی زود پیشرفت می کند و در همه کار خلاقیتش را نشان می دهد.

او هر زمان که می خواست تمرکز خود را جمع کند.

دو انگشتش را روی سرش می چرخاند و بعد شروع به فکر می کرد.

داستان زندگی ای کیو و افسانه های پیرامون او،

یکی از داستان های مورد علاقه مردم ژاپن است و تا به حال یک سریال و دو کارتون از آن تهیه شده است


ایکیو-سان

(به ژاپنی: 一休さん Ikkyū-san)

نام یک مجموعه انیمهٔ ۲۹۶ قسمتی،

از محصولات Toei Animation است که از اکتبر ۱۹۷۵ تا ژوئن ۱۹۸۲ از کانال TV Asahi پخش شد.

داستان مجموعه الهام‌گرفته از زندگی راهب بودایی ایکیو است.

این مجموعه از صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران نیز پخش شده‌است.

گشت جندالله

در دهه شصت يكی از مشاهدات هر روزه خيابانها پديده‌ای به نام گشت بود.

پس از انقلاب و بنا بر شرايط اوضاع و احوال روزگار گشتهای متعددی توسط نهادها و ارگانها جهت كنترل مردم روانه خيابانها شد.

گشت ثارالله(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

جهت مقابله با تهديد انقلاب اسلامی،

گشت كميته انقلاب اسلامی جهت مقابله با بد حجابی و مواد مخدر وجرايم خيابانی،

گشت جندالله جهت مقابله با سربازان فراری،

گشت كلانتری،

گشت مخفی وزارت اطلاعات،

گشت انصارالله(دادستانی انقلاب)

جهت مقابله با احتكار و گرانفروشی،

گشت رعد (كميته انقلاب اسلامی) جهت مقابله با منافقين،

از جمله اين گشتها بودند.

ماشين اين گشتها اغلب نيسان پاترول و يا بنزهای مصادره‌ای بود.

هرچند كه هر گشت وظيفه مخصوص خود را داشت ولی در عمل همه گشتها به همه امور دخالت می‌كردنند و عجيب نبود كه مثلا گشت جندالله تذكر حجاب هم بدهد.

از هركدام از اين گشتها تا بخواهيد خاطره هست ولی بگذاريد خاطره جالبی از گشت جندالله برايتان بگويم از زبان برادرم.

شبی در زمستان شصت و چهار در ميدان تجريش گرفتار گشت جندالله شدم و سه نفر ديگر را بدون پرس وجو گرفتند انداختند داخل پاترول وبه سمت مقر حركت كردند.

در راه می گفتم بابا اشتباه می كنيد من دانشجو هستم و اين هم كارتم ولی آنها توجه نمی كردند و يكی از براداران می گفت بابايتان را در می آورم همگی را می فرستم جبهه.

خلاصه عاقبت به راننده گفت بزن بغل ببينم اين چی ميگه.

آمد پائين زير نور چراغ قوه كارتم را ديد و همانجا در بزرگراه مدرس ولم كرد.

گشت جندالله بعد از جنگ كاركرد خود را از دست داد و منحل شد.

فی الحقیقه العشق ...

 

نام معشوق در عشق عاریت است و اسم عاشق در عشق، حقیقت است. اشتقاق معشوق از عشق محال و

 

تهمت است. اشتقاق عاشق از عشق به حقیقت است که او محل ولایت عشق است و مرکب اوست. اما

 

معشوق را از عشق هیچ اشتقاق به تحقیق نیست. معشوق را از عشق نه سود است و نه زیان. مگر وقتی

 

طلایه عشق بر او تاختن کند و او را نیز در دایره عشق آورد، آن وقت او را نیز حسابی باشد از روی معشوقی.

 

 

احمد غزالی -

اطلاعيه

هر كسي از كارتونهاي مشروحه زير رد و خبري داره و يا عكسي راره حتما لطف كنه مارو هم در جريان بگذاره

ممنونم...

یه چشم آلبالو، یه چشم گیلاس: " یه چشم آلبالو، یه چشم گیلاس، منگولتینا!"

با اجرای طنز "غلامحسین لطفی"،

با تیپ غیر رسمی همیشگی، سبیل و کله ی کچل.


 
کلاس اولی ها:

"حسن دادشکر" و "حمید عبدالملکی"دو پسر لوس بودن که به پدرشون، "حسین محب اهری"، "پدر پادشاه" می گفتن و این معمولاً با "اوه" گفتنای کِشدار و همراه با تعجب همراه بود.

زنده یاد "منصور والامقام" هم جامه دار بود که پادشاه به او "جامدادی" و پسرها "جامدادک" می گفتن.

زمستون دهه ی 60.

 

قاصدک:

کارتونی لهستانی، کوتاه، موزیکال و بی کلامی از قاصدکی به نام "بُر" که کفش کتونی می پوشید، دماغ بلند و نوک تیز و موهای به هم ریخته ای داشت و کارش این بود که همه رو اذیت کنه! می رفت تو بدن گوسفندا، تو لباس زیر بچه ها و ....

موسیقی گیتار بی نظیری هم داشت. دهه ی 70، شبکه ی 1.


مشاهیر بزرگ جهان:

ژاپنی و درمورد بیوگرافی "ادیسون"، "جنر"، "سقراط"، "گالیلو گالیله"، "یوهان گوتنبرگ"، "کوپرنیک"، "ساموئل مورس"، "لئونو گوچی" و .... گوینده هاش: "داوود نماینده"، "علی همت مومیوند"، "تورج نصر" و .... دهه های 60 و 70،

شبکه های 1 و 2.


بچه ها مواظب باشید:

بخصوص تیکه ی انیمیشنیش که دختری تنها توی خونه عروسکشو روی پاهاش گذاشته بود و می گفت:

"لالالالالا، پیس پیس پیس پیس پیس" و قابلمه ی آبگوشتی روی اجاق قل قل می جوشید.

دهه ی 60، شبکه ی 1.


قصه های پدر و پسر:

با بازی "فردوس کاویانی" و "پویا کرمی" و کارگردانی "فریال بهزاد". "پسر اگر نخنده/ پدر دلش می گیره/ همه دنیا به چشماش/ می شه تاریک و تیره/ پسر ناز و پدر ناز/ پسر یه غنچه ی باز/ پدر با پسرش رفیق و دمساز." موسیقی تند و جزش رو هم "کیوان کیارس" با کی بُرد می زد. دهه ی 70، شبکه ی 1.


مرغ ماهی خوار:

"ابر قدقد" و خرچنگی پیر که انتقام ماهی ها رو ازش گرفت. ماهی ها دائم می گفتن: "ابرقدقد اومده، ابرقدقد اومده." کارگردان: "جعفر تجارتچی".

دهه ی 60، شبکه ی 1.

کار و اندیشه

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــن کارم...

بازو و نیرو دارم...

هر چیزی رو می سازم...

از تنبلی بیزارم...

از تنبلی بیزارم

اسم من اندیشه...

به کار می گم همیشه ...

بی کار*

و بی اندیشه چیزی درست نمی شه...

چیزی درست نمی شه

ما کار و اندیشه...

با هم هستیم همیشه ...

می دونیم تنهایی کاری درست نمی شه

سلام دوستاي گلم ديگه دنبال كار نريد خودش مياد سراغتون!

سلام دوستاي گلم ديگه دنبال كار نريد خودش مياد سراغتون! یک فقره آگهیاستخدام بانک در سال 1410 که قطعا ما آن زمان هم هستیم تا کور شود هر آنکسکه نتواند دید برای شما منتشر می نمایم.

 

اما خوب مملکت خیلی تغییر می کند تا آن موقع ها جمعیت پیر، متقاضی استخدامکم و بانک ها بی نیرو و در مضیقه اند لابد.حالا بريم سراغه متن آگهياستخدام...

 

بانک تازه تاسیس هزاره چهارم به منظور تأمین بخشی از نیروی انسانیموردنیاز خود در همه شهر های ایران برای تصدی شغل بانکدار (تحویلدار)، ازداوطلبان واجدشرایط بر اساس ضوابط آیین نامه استخدامی مربوط، از طریقالتماس و درخواست فراوان با انعقاد قرارداد کار خیلی دائمی با بیمه ی درمانو بازنشستگی سازمان معظم تامین اجتماعی دعوت به همکاری می نماید.

 

شرایط کلی استخدام:

 

1. داشتن سن اصلا ملاک نیست مرامت عشق است.

 

2. سلامت وجودت مهمه اگر فاقد دست، پا،چشم، یا معافیت پزشکی هستید برای ما در اولویتید.

 

3. از کارکنان اسبق محترم خواهش می کنیم اصرار نکنن همه اینجا برابراند فرزندان شما برتری برسایرین نخواهند داشت.

 

4. از آنجایی که آزمون و برگزاری آزمون ممکن است خاطر شما عزیزان را مکدر کند از برگزاری آزمون معذوریم.

 

5. پیش از برگزاری مصاحبه قهوه اسپرسو سرو می شود که به همراه تماشای فیلم ۴ بعدی لذتش را ببرید.

 

6. تقاضا می کنم دست یاری مان را که به سوی شما دراز شده رد نکنید به شما محتاجیم.

 

7. برای کارکنان عزیز دل یک دستگاه خودرو آخرین مدل به انتخاب خودشان و منزل شخصی اهدایی از سوی بانک در نظر گرفته شده است.

 

تذکر – ثبت نام در این آزمون محدودیت زمانی ندارد و از امروز تا هر وقت که تصمیم گرفتید می توانید به ما بپیوندید.

 

نحوه ارسال مدارک:

 

شما اراده کنید ما برای شما پیک می فرستیم که به همراه مبلغ ناچیز ۵۰۰هزار تومان به سبب افتخاری که برای شرکت در آزمون به ما می دهید به حسابتانواریز خواهد شد.

 

شيرخشك

در سالهای جنگ دهه شصت،

يكی از مشكلات تامين شيرخشك مورد نياز بود و شركت سهامی دارويی كشور مسئول سفارش شيرخشك و توزيع آن شده بود.

شير خشك سفارشی با قوطی های فارسی نويس به كشور وارد می شد.

در اولين سری شيرخشكهای وارداتی مقامات محترم گاف بزرگی داده بودند و آن اين بود كه بر روی قوطی شير خشك روايتی از پيامبر اكرم با اين شرح درج شده بود كه "شير مادر از شير خشك بهتر است".

بعد كه سروصدای همه درآمد كه در زمان پيامبر شيرخشك وجود نداشته است و اين روايت از كجا آمده است،

متن آن به عبارت "برای شيرخوار هيچ غدايی بهتر از شير مادر نيست" تغيير كرد.

 

زنده باد آی كيو!

خريد تلويزيون مجدد

 

قبلا گفتم كه برای خريد تلويزيون در دهه شصت،

لازم بود احراز شرايط صورت گيرد.

برای اينكار شورای مسجد محل تحقيق می كرد

كه متقاضی تلوزيون دارد يا نه و بعد صفحه دوم شناسنامه متقاضی را مهر می‌زد

و متقاضی پس از واريز وجه به شركت پارس الكتريك معرفی می‌شد.

قيمت تلويزيون سياه و سفيد پرتابل٢٣٤٠٠ ريال و تلويزيون رنگی ٢٦ اينچ ٩٧٣٠٠ريال بود.

 

روزهای کودکی

می خواهم برگردم به روزهای کودکی؛ آن زمان ها که:

پدر تنها قهرمان بود

عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد

بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادرهای خودم بودند

تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند

تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود

و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...

انگار آدماي قديم درست تر از آدماي حالا بودن

 

پس از گذشت حدود دو دهه، «آینده» به بیان برخی از ناگفته ها و پشت پرده های كارتون های دهه شصت با ادبیات خودمانی می پردازد.

پرفسور بالتازار 
احتمالا دختربچه ای كه تو زیر زمین خونه ش اتم اختراع كرده بود، از پرفسور بالتازار الگو گرفته بود، یا كسی كه تعریف كرده بود، فك كرده بود پرفسور بالتازار واقعیت داره.

این پرفسور بالتازار، با یه دستگاه، از یه طرف دو قطره آب میریخت و یه دسته رو می كشید، این دستگاه هه یه كم پت پت میكرد، بعد یه دفعه از اون ور هر چی به عقل جن هم نمی رسد بیرون میومد.

چوبین 
چه خیانتی شد سر این چوبین به ما! یك عمر لعنت عالم و آدم رو به برونكا و مامورای یه چشمیش حواله كردیم كه چرا این بچه گلابی سبز(یا آبی) رو اذیت می كنی. این بچه پدر مادر نداره، بچه یتیمه، واسه چی اذیتش می كنی و...

حالا بعد از این همه سال، با پیشرفت علوم و تكنولوژی تو ایران، به یاری قیلثر شكن فهمیدیم كه خیر... چوبین مادر داشته.

مادری كه هیچ وقت به ما نشون ندادن. البته خب، مادره هم مقصر بوده، واسه چی تو انظار عمومی بی حجاب و اونم با مایو ظاهر میشده كه نشه تو تلویزیون نشونش داد و دل این همه بچه رو خون كرد.

البته مادر چوبین هم دفاعیات خودشو داره، اونم وقتی كه چوبین رو می ساختن طبیعتا نمیدونسته قراره این كارتون تو جمهوری اسلامی نمایش داده بشه.

 

بابا لنگ دراز 
طبق معمول نه پدر داشت و نه مادر. جودی ابت دختر شیطون و با ذوقی بود كه از طرف یه مرد كه جودی ابت روی اون اسم «بابا لنگ دراز» رو گذاشته بود حمایت مالی می شد. آخر داستان هم البته در سیمای ما معلوم نشد و احتمالا یه جاهایی مثل همه كارتون ها سانسور شد، اما همه بچه ها فهمیدن، بابا لنگ دراز و جودی ابت  قصد امر خیر داشتن...

يادش بخير،

يادش بخير، چرخ فلکی که چرخو فلکش رو میاورد 4 تا جا بیشتر نداشت و با دست میچرخوندش.


يادش بخير، همیشه کفش پاشنه بلندای مامانمونو می پوشیدیم و احساس بزرگی بهمون دست میداد.


يادش بخير، چکمه پلاستیکی که مامانا از کفش ملی میخریدند پامون میکردند.


يادش بخير، فیلم ویدئو که یواشکی زیرپیرهنمون قایم می کردیم؛بعدم می گفتیم کیفیتش آینه س!


يادش بخير، جنازه از ویدئو راحت تر جا به جا می شد!


يادش بخير، شیشه های همه خونه ها چسب ضربدری داشت.


يادش بخير، تا پلیس میدیدم صدای ضبط ماشین رو کم میکردیم!


يادش بخير، که چه حالی ازت گرفته می شد وقتی تعطیلات عید داشت تموم می شد و یادت می آمد پیک نوروزیت را با اون همه تکالیفی که معلمت بهت داده رو هنوز انجام ندادی واقعا که هنوزم وقتی یادم می یاد گریه ام می گیره.


يادش بخير، چقدر زجر آور بود شنیدن آهنگ مدرسه ها وا شده اونم صبح اول مهر.


يادش بخير، به زور می بردنموم نماز،ما هم برای اینکه نریم می رفتیم تو دستشویی ها قایم می شدیم!


يادش بخير، توی سریال در پناه تو وقتی بابای مریم سیلی آبداری زد به رامین چقدر خوشحال شدیم!


يادش بخير، سریال روزی روزگاری که پخش میشد تیکه کلام رایج بین مردم شده بود “التماس نکن”


يادش بخير، تو بلفی و لیلیبیت.. عمو دکتره همیشه مست و پاتیل بود! دماغش همیشه قرمز بود و بطری مشـروبـش دستش!


يادش بخير، زنگ آخر که می شد کیف و کوله رو مینداختیم رو دوشمون و منتظر بودیم زنگ بخوره تا اولین نفری باشیم که از کلاس میدوه بیرون.


يادش بخير، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی.
يادش بخير، آتروپات رو که گرم میکرد.


يادش بخير، سره كلاس انشاء كه میشد اگه نوشته بودیم دل تو دلمون نبود معلم صدا بزنه ولی اگه ننوشته بودیم زنگ استراحت دل درد میگرفتیم!


يادش بخير، اون وقتا واسه ختنه کردن دکتر نمیرفتیم که…یه دونه اوستا کار میومد با یه قیچی!


يادش بخير، یک مدت از این مداد تراش رو میزی ها مد شده بود هرکی از اونا داشت خیلی با کلاس بود.


يادش بخير، بازی اسم فامیل. میوه:ریواس. غذا:ریواس پلو…..!


يادش بخير، دبستان كه بودیم معلم بهداشت یه ساعتایی می اومد با مدادامون لای موهامونو نگاه می كرد.


يادش بخير، دخترا وقتی دامن می پوشیدن... مامانا مرتب تذکر می دادن: درست بشین دختر!!


يادش بخير، روی فیلمای عروسی، موقعی که دوماد داشت حلقه رو توی انگشت عروس می کرد؛ آهنگ یه حلقه طلایی معین و می ذاشتن.


يادش بخير، قبل از شروع برنامه یه مجری میومد اولش شعر می خوند بعد هم برنامه ها رو پشت سر هم اعلام می کرد…آخرشم می گفت شما رو به دیدن برنامه ی فلان دعوت می کنم..


يادش بخير، تو فیلم سازدهنی مرده با دوچرخه توکوچه ها دور میزدو میخوند:دِریااااااا موجه کا کا.. دِریا موجه.


يادش بخير، تو نیمکت ها باید سه نفری می نشستیم بعد موقع امتحان نفر وسطی باید میرفت زیر میز.


يادش بخير، این آواز مُد شده بود پسرا تو کوچه میخوندن:

آآآآآی نسیم سحری صبر کن، مارا با خود ببر از کوچه ها،آآآی…


يادش بخير، سرمونو می گرفتیم جلوی پنکه می گفتیم: آ آ آ آ آ آآآآآ


يادش بخير، مراد برقی عاشق محبوبه بود، وقتی سریال مراد برقی شروع میشد پرنده تو خیابونها پر نمی‌زد.


يادش بخير، نوک مداد قرمزای سوسمار نشانُ که زبون میزدی خوش رنگ تر میشد

شما یادتون نمیاد،

شما یادتون نمیاد، تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه هه که دستشو میذاشت

پشتش و ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار میرفت و مینوشت

برنامه کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ… !

شما یادتون نمیاد تو دبستان زنگ تفریح که تموم می شد

مامورای آبخوری دیگه نمی ذاشتن آب بخوریم...


شما یادتون نمیاد شبا بیشتر از ساعت ۱۲ تلویزیون برنامه نداشت سر ساعت

۱۲ سرود ملی و پخش می کرد و قطع می شد…. سر زد از افق…مهر خاوران !


شما یادتون نمیاد هرکی بهمون فحش میداد کف دستمونو نشونش میدادیم 

میگفتیم آیینه آیینه


شما یادتون نمیاد زمستون اون وقتا تمام عشقمون

این بود که رادیو بگه مدرسه ها به خاطر برف تعطیله !


شما یادتون نمیاد کوچولو ها کوچولوها دستاتون بدیم به ما بریم به شهر قصه ها

شما یادتون نمیاد گنجشگکه اشی مشی …. میفتی تو آب خیس میشی

….کی میپزه آشپز باشی ….. کی میخوره حاکـــــــــــم باشــــــــی

به یاد هنرمندی که تنها خوند تنها زد و در تنهایی مرد . . .

شما یادتون نمیاد مدیر مدرسه از مادرامون کادو می گرفت سر صف می داد به ما

بعد می گفت: همه تو صفاشون از جلو نظام برید سر کلاساتون


شما یادتون نمیاد آلوچه و تمره هندی ، بستنی آلاسکا، همشون هم غیر بهداشتی !

شما یادتون نمیاد تقلید کار میمونه…میمون جزو حیوونه !

این جمله حرص درار ترین جمله بود تو اون زمان !


شما یادتون نمیاد خط کشهائی که محکم می زدیم رو مچ دستمون دستبند می

شد !


شما یادتون نمیاد کلی با ذوق و شوق تلویزیون تماشا می کردیم

یهو یه تصویر گل و بلبل میومد: ادامه برنامه تا چند دقیقه دیگر !

            و خیلی چیزهایی که خود ماهم

                        یادمون رفته

دلم تنگ شده

دلم برای پدرژپتو تنگ شده. کاش پینوکیو می دونست که پدرژپتو کتش رو فروخته بود تا براش کتاب بخره. دلم برای بلاهت و نادانی پینوکیو تنگ شده. گاهی وقتا آرزو می کنم کاش فرشته مهربون بیاد و همه ما رو آدم کنه.اونقدر دور و برم روباه مکار دیدم که دیگه از گربه نره و روباه مکار نمی ترسم. کاش می تونستم همراه سندباد برم سفر با علاءالدین و علی بابا ... چراغ جادو پیدا کنم و از غول بخوام همه غول های درونمون رو از بین ببره شیلا رو بیارم سر کلاس و بگم به جای من درس بده.دلم برای اون موشه که با صدای گرفته ش می گفت«بچه ها سلامت باشید» تنگ شده با خودم می گم کاش می شد یه برنامه آموزشی مثل اون بسازیم. بعد ساتورنن رو هم بگیم بیاد اکبر عبدی و آتیلاپسیانی و برو بچ محله برو بیا و محله بهداشت رو هم بیاریم بعد آخر هر قسمت اکبر عبدی پیام بهداشتی بگه ولی نه هر بار که می آد پیام رو بگه می گه:بازم مدرسه م دیر شد!!!

دلم برای چوبین تنگ شده. خیلی دوست دارم آقا قورباغه رو ببینم بعد دهانش رو باز کنم و ببینم اون قورباغه کوچیکه چه جوری تو دهان اون زندگی می کرد بعد برم از پروانه بپرسم چرا به رولی حسودیت می شد. همیشه دوست داشتم یه دونه از اون ساعتهایی که دور مچ چوبین بود داشتم تا بتونم با همه حیوونا حرف بزنم اما نه حتی اون هم نمی تونه کمک کنه تا با خیلی از آدم های اطرافم حرف یزنم.

دنیای کودکی و نوجوانی ما پره از خاطرات این شخصیت ها. بار ها با پسر شجاع به جنگ شر رفتیم از دست شیپورچی عصبانی شدیم با قهوه ای همدردی کردیم از خرس مهربون خوشمون اومده برای درمان خانوم کوچولو همراه پسر شجاع به اون ور کوه رفتیم تا یه گیاه دارویی رو بیاریم. از درون و برون چیزی یاد گرفتیم به افتاب و مهتاب خندیدیم از آتیش به سر ترسیدیم و هاچین و واچین و تماشا کردیم.

خیلی وقت ها همراه لیوبی با سائو سائو جنگیدیم و از دست حماقت های شانک فی عصبانی شدیم و از صبوری گوانگ یو خرسند. دوست داشتیم دکتر کامینگ همون اژدهای خفته از خواب بیدار بشهو همراه سمندر قرمز به ما کمک کنه.

وقتی خرس ها به حنا حمله کردند حسابی غافلگیر شدیم و به کوچکی و حقارت پاکوتاه پی بردیم اما خدارو شکر اخمو اون جا بود. چند سال بعد یه دختره دیگه اومد تو زندگی ما شبیه حنا با یه سگ و یه الاغ .. گاهی پرین بود و گاهی اورولی ... نوه بیلفرام کور و معروف بود از تئودور خوشم نمی اومد فکر کنم اون هم از من هر چی که بود پاریکال معروف ترین الاغ تاریخ شد. البته چند تا الاغ دیگه هم بودن یکیش الاغ پ پ رو بود. پسر کوهستان ... همونی که ما رو گذاشته بود سر کار تا بر عکس همه کارتون های ژاپنی نه دنبال مادرش که دنبال پدرش بگرده در سرزمینی به نام الدورادو! الاغ دیگه الاغی بود که در یک سکانس کوتاه اما ماندگار با مشهورترین عروسک قرن اخیر در ایران هم بازی شد بله الاغی که با کلاه قرمزی بازی کرد د سکانسی که کلاه قرمزی می گفت: سلام الاغ عزیز! حالت چطوره؟

به یاد گالیور و سگش : تک و کاپیتان لیچ که همیشه دنبال اون نقشه بود و فلرتیشیا و ایگر و ... سعی می کنم چیزی رو از قلم نندازم یه صدایی داره توی ذهنم می آد آره عروسکی های ایرانی هادی و هدی

عروسکا!عروسکا! کجایین؟

مادر بزرگ هادی... هدی بیایین... بیایین

عروسکای قصه ایم نون و پنیر و پسته ایم(۲بار)

پدر کجاست ؟

من اینجام(یه توپ هم می خورد توی سرش)

مادر کجاست؟

همین جام(یه ماهی تابه هم دستش بود)

راستی خودمم آق بابام

عروسکای نازیم قصه رو ما می سازیم

عروسکای خوبیم از نخ و میخ و چوبیم

از متن ادبی رفت به تعریف قصه و شعر بر می گردیم به همون کارتون ها

 دوست داشتم بدونم چرا جناب دلف اسم اون موجود چشم گنده رو گذاشت سرندی پیتی چرا کنا هرگز پیش پدر و مادرش برنگشت و پای ناخدا اسماچ چه جوری چوبی شده بود و ملداک پیلاپیلا از کجا همدیگه رو می شناختن و چرا تلویزیون ما هیچ وقت خانم لورا رو نشون نداد.

از این همه دلتنگی دلم می گیره می رم یه گوشه ای چهار زانو می شینم و مثل ای کیو سان شروع می کنم به فکر کردن . با خودم می گم ای کیو به این باهوشی پس چرا استاد بزرگ اون رو مبصر نکرده و این شونن احمق رو گذاشته مبصر . شونن هم عاشق دختر چی کی اویا بود و همه ش خرابکاری می کرد. این وسط شینسه نیناگاوا مونده بود به حرفهای ژنرال گوش کنه یا از ای کیو حمایت کنه هر چی باشه ای کیو پسر یه شوگان بود اسم اصلیش هم بود سنگی کومارو.

نه فکر کردن ای کیویی هم فایده ای نداره چون تا وقتی سایو جان و پدربزرگش توی معبد باشن ای کیو هم نیم تونه فکرش رو درست متمرکز کنه . می رم روی کوه یه کوه معروف : آلپ... می گم نگاه کن اینجا همونجاییه که دنی و لوسین با هم بحثشون شد لبته قبلش لوسین با آنت دعواش شده بود و آنت هم یه سیلی محکم تو گوش لوسین زده بود... خلاصه با خودم می گم اگه اونجا بودم نمی ذاشتم لوسین کلوز رو بندازه پایین تا دنی هم ... نه همه ش تقصیر آنته از وقتی مادرش مرده بهونه گیر شده ... پیر بارنیه-پدر آنت- ازدستش ذله شه. از جلوی کلبه لوسین رد می شم  و اسب شکسته ش رو می بینم ... خب باز خوبه پگین پیر استاد خوبی هست برای لوسین خیلم از این که راحت می شه می رم سراغ خانواده دکتر ارنست

دکتر امروز می خواد آنا رو غافلگیر کنه فلون هم همراه جک رفتن تا مرکز رو پیدا کنن فرانس بیچاره هم مثل همیشه رفته کنار ساحل ببینه کشتی ای چیزی از اونجا رد نمی شه...تو دلم بهش می خندم می گم تا تام تام و اون کاپیتانه سرو کله شون پیدا نشه عمرا بتونین از اینجا برین... تو همین فکرا هستم که صدای غرش زیر لب یه سگ منو به خود می آره بر می گردم می بینم قهوه ای وایستاده و با عصبانیت من رو نگاه می کنه م یفهمم که باید از این قصه بیام بیرون ... توی راه همه ش می گم خوبه باز این مثل بل سگ سباستین هیکل نبود وگر نه...

توی راه توقفی می کنم توی استرالیا یه مرد چاق و خپل رو می بینم با یه سگ زشت تر از خودش صداش می کنه بیا اینجا اشپیگل بهش می گم اون سگ دیگه تون کو آقای پتیبل... پکی به پیپ مسخره ش می زنه با حسرت می گه کار اون مهاجرای احمقه... اون ... لوسیمی که همراه کیت از جلوی ما رد می شه حرفش رو می خوره ... از اینجا هم زودتر می آم بیرون چون قراره لوسیمی تصادف کنه و حافظه ش رو از دست بده.

خیلی راه مونده تا برسم . می گم کاش می تونستم مثل نیلز کوچیک بشم وسوار غازی برم این ور و اون ور همراه دار و دسته فرمانده آکا! یا مثل بلفی یه مونگا مونگا داشتم که سوارش می شدم. ولی می گم خوب شد از اون قاشقهای خاله ریزه ندارم . فکرش رو بکن وسط کلاس درس یه دفعه کوچیک بشی... اون موقع لی لی باید بیاد و از دست دانشجو ها نجاتت بده.

کاشزنگ تفریحی نبود

 

کاشزنگ تفریحی نبود

جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک می شدیم

لااقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش

یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت به خیر

یاد درس آب و بابایت به خیر

ای دبستانی ترین احساس من

بازگرد این مشقها را خط بزن

 

با تمام مشکلات، کمبودها؛ نبود کامپیوتر و ماهواره و موبایل؛ بازم دلم لک زده واسه یک دقیقه بچگی کردن تو اون دوران....

تلویزیون

زندگی مان در همین تلویزیون خلاصه می شد آخر نه اینترنتی بود،

نه موبایلی،

نه play station و نه pc و نه یکی از هزار امکاناتی که این روزها زیر دست و پای بچه ها ریخته شده است .

ما بودیم و یک تلویزیون که دو ساعت از کل برنامه های نه چندان شبانه روزی اش را به نام ما ثبت کرده بودند.

خوشبخت بودیم.

کودکی می کردیم با همین کارتون ها.

آرزویمان بود روز کودک و تلویزیون بشود تا از یک صبح تا شب تلویزیون را تصاحب کنیم .

 


مادر پرین را دوست داشتیم همان زن هندی عکاس که در نیمه راه پرین را تنها گذاشت.

برای لوسینِ "بچه های کوه آلپ" دلمان می سوخت.

او بعد از شکستن پای دنی و قهر کردن آنت،

نزد پیرمردی می­رفت و مجسمه­های چوبی می­ساخت.

عاشق شخصیت شلمانِ "کارتون بامزی" بودیم با آن جمله معروفش "من به چیزی اعتقاد دارم که میدونم درسته" و ساعت خواب بی موقع اش!

بیشتر آنکه انریکو، گالونی، دروسی و فرانچی "بچه های مدرسه والت" را دوست داشته باشیم عاشق آهنگ تیتراژ این کارتون بودیم. بعضی ها آنقدر این آهنگ را دوست داشتند که وقتی بزرگ شدند و صاحب تکنولوژی ها روز مثل موبایل این آهنگ را به یاد نوستالوژی های دوران کودکی به عنوان زنگ موبایل انتخاب کردند.

"بعضی ها می گویند اگر پسر شجاع به دنیا نمی آمد اسم پدرش را چه می گذاشتند؟" شخصیت محبوب و دوست داشتنی با آن دندان های بزرگ و جذاب. پسر شجاع هم مادر نداشت مثل خیلی از شخصیت های کارتونی یتیم زمان ما.هاج زنبور عسل که عمری به دنبال مادرش گشت و آخر هم معلوم نشد او را دید یا نه؟

وقتی "آکوها" در جزیره ناشناخته گریه می کردند و سیل راه می انداختند ما ریسه می رفتیم و ذوق می کردیم. بچه بودیم عقلمان به دوست داشتن و عشق و عاشقی نمی کشید اما عاشق دایناسور صورتی "جزیره ناشناخته" بودیم که متین و زیبا راه می رفت و پلک هایش را بر روی چشمان درشت و براقش می گذاشت . کنا، کاپیتان اسماج، آقای دولف، خانم لورا (که آخر ندیدیمش!) پیلاپیلا، همه، موجوداتی جذاب بودند برایمان جذاب تر از همه بازیهای کامپیوتری...

تکه کلام مان شده بود جملات مایوس کننده و مته روی ذهن گلومِ "کارتون ماجراهای گالیور" هر چه می شد می گفت "من می دونستم" ما هم یادگرفته بودیم هر چه می شد می گفتیم "من می دونستم ..." به قول امروزی ها تاثیری پذیری است دیگر!

وطنی ها را هم دوست داشتیم از کپل، نارنجی، سرمایی، گوش دراز، دم باریک مدرسه موش ها تا هادی و هدی و کلاه قرمزی و پسرخاله ها، خانه مادربزرگه و آن سگ بامزه هاپوکمار و گربه بدجنس و در عین حال مهربانش مخمل.

بیگلی­بیگلی و گوریل انگوری، پلنگ صورتی، لولک و بولک، پت پستچی، پروفسور بالتازار، رابین هود،زبل خان، مسافر کوچولو، هاکلبری فین، اقای سکسکه، پت و مت ،دختری به نل، بینوایان، آلیس، بلفی و لیلی­بیت، مورچه و مورچه خوار، پلنگ صورتی، تام و جری، ممول، واتو واتو، پینوکیو، بل و سباستین و... تمام رویایی کودکی مان بود.

خیلی ها می گویند که زمان ما بچه ها به خیلی چیزها قانع بودند با بی امکاناتی محض کودکی می کردند زندگی می کردند خوشحال بودند و سرگرم. برای خیلی از آنهایی که نسل چهارمی اند و یا اینکه بعدها می شوند نسل پنجمی و نسل ششمی خیلی چیزها به روز می شود بازی ها سی دی ها نرم افزارها خلاصه آنقدر پیشرفته که شاید فکرش را هم نشود کرد.

برای نوجوان امروزی که وقت فراغتش را با وبگردی و تماشای جدیدترین فیلمهای روز بصورت dvd می گذراند، دشوار است که برایش از "هفت سنگ"، "لی لی"، "فوتبال با جوراب" گفت. احتمالا خیلی از آنها مفهوم بازی "یک قدم موشی یک قدم فیلی" را نمی دانند معنی یارکشی برای "کش بازی" و "وسطی" را. "گانیه چلاق پا"،"زو"، "شوت یک ضرب"، "اسم گذاری"، "استپ هوایی"، "شاه و وزیر"، "درگوشی" را هم همینطور.

دوران کودکی نسل ما به یادماندنی تر از آن است که بشود تمامش را وصف کرد. هنوز هم نمی دانیم آخرین قسمت سریال جزیره ناشناخته چه می شود؟ چه بلایی بر سر هاج می آید؟ یا سفرهای میتی کمان به کجا ختم می شود( هنوز هم تکراری هایش پخش می شود) اما باز دوران کودکی که یاد خیلی از ماها می آید افتخار می کنیم که پا به پای ثابت قدمی پرین و مهربانی حنا کودکی کردیم و به شیطنت های بی مصداق مخمل و خواب های بی موقع شلمان خندیدیم....

«بچه هاي مدرسة والت»

هر روز بعد از تمام شدن کلاسهاي مدرسه،

بدوبدو به خانه ميآمديم و دست و رو نشسته،

مينشستيم پاي تلويزيون تا موسيقي والس ايتالياييالاصلِ «بچه هاي مدرسة والت» روي عنوان بندي کارتون،

که تصاويري از معماري ايتاليايي شهر و منظره غروب دلگير رودخانة ميان آن بود و دست کمي از داستانهاي دردناک و غم انگيز هر قسمت نداشت،

شروع شود. 

 

خاطرهاي که هنوز هم با ديدن هر فيلم ايتاليايي،

ناخودآگاه در ذهنمان جان ميگيرد.

اوايل ماجرا است که معلم بچه هاي مدرسه تغيير ميکند و آقاي پربوني با آن عينک يک چشمي و خطهاي پيشانياش (با صداي مرحوم پرويز نارنجيها) که خيلي خشک و عصا قورت داده به نظر ميرسد،

به کلاس ميايد.

از موقعي که آقاي پربوني شروع ميکند و قصه هاي اندوهگين و عبرت دهنده اش را سر کلاس براي بچه ها تعريف ميکند،

همه از اينرو به آنرو ميشوند،

جز فرانچي.

اما آقاي پربوني ولکن معامله نيست،

او که با گفتن هر داستان،

باعث ميشود هر کدام از بچه ها به طريقي با قهرمان داستانش همذاتپنداري کنند و به پهناي صورت اشک بريزند،

آنقدر ميان داستانهايش ميگردد تا بالاخره يک قهرمان (ضدقهرمان؟!) مشابه فرانچي مييابد و او را به زانو درمياورد.

راوي داستانهاي هر قسمت،

انريکو است؛

يکي از بچه هاي خانواده دار و متشخص مدرسه که وقايع را در دفتر خاطراتش ثبت ميکند و در واقع،

نتيجه گيري اخلاقي پايان هر داستان، از زبان او است.

اصل داستان،

متعلق به اِدموندو دِ آميچيز (1864 ـ 1908)،

رمان نويس ايتاليايي است که موفقترين و محبوبترين کتابش (Cuore / Heart) را در سال 1886 نوشت و شهرت او جهاني شد.

سري کارتوني که در تلويزيون ما با نام «بچه هاي مدرسه والت» نشان داده شد،

محصول کمپاني نيپون است که سال 1981 ساخته شده و شبکه TBS آن را پخش کرده است.

جالب است که تمِ ايتاليايي موسيقي کارتون را يک موزيسين ژاپني به نام ياسوشي آکوتاگاوا ساخته است.

دهه شصتی ها

شنیدی میگن از دهه شصتی ها تو اون دنیا یه سوال رو نمی پرسن

اینکه جوونیت رو چطوری صرف کردی ؟

چون دهه شصتی ها جوونی ندارن

 

یا بچه ان یا دیگه بزرگ شدن

و مثل همه چیزای دیگه حد وسطی وجود نداره

دلم به حال نسل سوخته خودم میسوزه

نسلی که به دنیا آمد تا جمعیت ایران زیاد شود

نسلی که رفت به مدرسه ای که معلم به درد بخور نداشت

نسلی که نظام های آموزشیش مرتب عوض شد

نسلی که کتاب های درسیش،

با بچه های سال قبل و بعد خودش فرق داشت

نسل سوخته ای که پشت سد کنکور ماند

نسلی که در دانشگاه به جای تخصص، جنس مخالف را شناخت

نسلی که با چاپلوسی و التماس و خودفروشی نمره گرفت

نسل که مدرک را گرفت ولی درک پیدا نکرد

نسلی که مدرکش حتی به درد به دیوار کوبیدن هم نخورد

نسلی که اسیر پارتی بازی ها و تبعیض ها شد

نسلی که از بیکاری راننده تاکسی شد

و پشت تاکسیش نوشت"عاقبت ادامه تحصیل"

نسلی که قربانی مواد مخدر شد

نسلی که هرگز نتوانست عشق را بفهمد

نه عشقی دید و نه عشقی آموخت و نه عشقی ورزید

نسلی که میان پدرسالاری و فرزند سالاری سوخت

نسلی که سوخت و هیچ کس اهمیت نداد

نسلی که هیچ تفریحی نداشت و ندارد و نخواهد داشت

نسلی که باترس به دنیا آمد

نسلی که با دلهره بزرگ شد

نسلی که با تنش و اضطراب به زندگی ادامه می دهد

نسلی که هرگز گذشته را از یاد نخواهد برد

نسلی که در زمان حال زندگی نکرد

نسلی که به آینده هیچ اعتمادی نداره

نسلی که امیدهاش بر باد رفته

نسلی که با شنیدین کلمه "آرزو" فقط یاد دختر همسایه می افتد

نسلی که مانده برای چه به زندگی ادامه می دهد

نسلی که جرأت حرف زدن ندارد

نسلی که سوخت به همین سادگی

نسله سوخته من!

شما یادتون نمیاد،

شما یادتون نمیاد،

اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم،

بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم ..

مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده،

ذوق مرگ می شدیم

شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم،

الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم

شما یادتون نمیاد،

یک مدت مد شده بود دخترا از اون چکمه لاستیکی صورتیا می پوشیدن که دورش پشمالوهای سفید داره !

 شما یادتون نمیاد،

پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی،

بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم،

همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد.

شما یادتون نمیاد،

بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک،

میرفتیم مثل مظلوما می چسبیدیم به میله ی کنار تاب،

همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه میکردیم،

که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم،

بعدش که نوبت خودمون میشد،

دیگه عمرا پیاده می شدیم 

شما یادتون نمیاد،

برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر کلاس پز میدادیم

شما یادتون نمیاد،

با آب قند اشباع شده و یک نخ،

نبات درست میکردیم میبردیم مدرسه

شما یادتون نمیاد،

تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم

شما یادتون نمیاد:

دفتر پرورشی با اون نقاشی ها و تزئینات خز و خیل

شما یادتون نمیاد،

چیپس استقلال رو از همونایی که تو یه نایلون شفاف دراز بود و بالاش هم یه مقوا منگنه شده بود،

چقدرم شور بود ولی خیلی حال میداد

دهه ی شصت یعنی...

 دهه ی شصت یعنی... خاله بازی با چادرای مامانامون تو کوچه.

یعنی بیدار 

شدن با بوی نفت بخاری نفتی .

یعنی بوی نون پنیر و نارنگی تو کیف.

یعنی 

فوتبال دستی.

یعنی مانتو با اپول.

یعنی توپ دولایه دنگی.

یعنی صف نون 

یعنی دستای مامان و آب سرد و کهنه بچه.

یعنی بوی نم خاک بعد بارون 

تو کوچه خاکی. یعنی ویدئو قاچاق.

یعنی آتاری و میکرو.

قارچ خور و 

شورش در شهر.

یعنی سیگار زر.

یعنی انباری و بوی سرکه.

یعنی برنج 

کوپنی.

یعنی فخرفروختن با کتونی میخی.

یعنی قاق بودن تو بیخ دیواری

یعنی ته کلاس و تقسیم لواشک.

یعنی سیاه چال.

یعنی کارت صدآفرین

یعنی حسرت یک دقیقه خواب بیشتر تو زمستون.

یعنی ادکلن کبرا و ویوا

یعنی لاک قرمز و قند!

تلویزیون سیاه و سفید.

یعنی بستنی کیم دوقلو

یعنی آدامس خروس نشان.

بوی آش و کشک تو یه روز بارونی.

یعنی کیسه 

و سفیدآب.

یعنی علاالدین و سیب زمینی.

یعنی کوبلن و کاموا.

یعنی بوی 

ماهی دودی.

یعنی کارت بازی با دمپایی.

یعنی کپسول بوتان و پرسی 

یعنی جوجه رنگی.

یعنی چشم کبود و مامان دوستت دم در.

یعنی یک اتاق

و 5 تا بچه..

یعنی نوار کاست.

سیاوش شمس و داریوش.

شربازی پشت 

وانت همسایه.

آلبالو خشکه رو پشت بوم.

یعنی بوی نفتالین لای رختخواب

 

یعنی تک درخت ته کوچه.

یعنی خریدن لبو و لواشک از سر کوچه ی 

مدرسه.

یعنی سوختگی نارنجی رنگ بلوز کاموایی.

پوشیدن لباس داداش 

بزرگه.

یعنی ساختن آدم برفی با لگن حموم.

یعنی بوی نم زیرزمین. یعنی 

نیمکت سه نفره.

یعنی چوبین و برانکا.

یعنی تیله بازی.

یعنی اشکنه و 

خشیل.

یعنی خرپلیس.

قاشق زنی تو چهارشنبه سوری.

عاشق شدن از 

پس پرده ی حیا و شرم.

یعنی نامه پسر همسایه.

دهه شصت یعنی 

من...

یعنی تو...

یعنی ما...

خدا یه دو دقیقه میای پایین بغلم کنی با هم 

گریه کنیم؟

دو کاج ،

در کنار خطوط سیم پیام خارج از ده ،

دو کاج ،

روییدند سالیان دراز ،

رهگذران آن دو را چون دو دوست ،

می دیدند روزی از روزهای پاییزی زیر رگبار و تازیانه ی باد یکی از کاج ها به خود لرزید خم شد

و روی دیگری افتاد

گفت ای آشنا ببخش مرا خوب در حال من تامّل کن ریشه هایم ز خاک بیرون است

چند روزی مرا تحمل کن

کاج همسایه گفت با تندی مردم آزار ،

از تو بیزارم دور شو ،

دست از سرم بردار من کجا طاقت تو را دارم؟

بینوا را سپس تکانی داد یار بی رحم و بی محبت او سیم ها پاره گشت و کاج افتاد بر زمین نقش بست قامت او مرکز ارتباط ،

دید آن روز انتقال پیام ،

ممکن نیست گشت عازم ،

گروه پی جویی تا ببیند که عیب کار از چیست سیمبانان پس از مرمت سیم راه تکرار بر خطر بستند یعنی آن کاج سنگ دل را نیز با تبر ،

تکه تکه ،

بشکستند ...

عشق

عشق تنها راه نجات و آرامش است

این یک جمله ساده است

اما اگر به کار بسته شود تمام مشکلات بشر را حل خواهد کرد

بیاییم صدقه را از اندیشه مان حذف کرده

و کلمه عشق را جایگزینش کنیم

وقتی بخشش و محبتمان را با نام صدقه مزین میکنم

منتظر پاداش بهشت در جهانی دیگر

و یا رفع بلا در این جهان هستیم

در صورتی که عشق ورزیدن بدون چشم داشت

تمام آنچه نیاز داریم را برآورده خواهد کرد.

و تمام نیاز ما آرامش درون و رضایت خود وجودی مان است.

فقط یک روز امتحان کنید عاشق عشق ورزی خواهید شد.

  بازى با كلمات

بعد از انقلاب برنامه هاى كودكان و نوجوانان در تلوزيون دستخوش تغييرات زيادى شد.

يك از برنامه هاى جديدى كه پخش آن آغاز شد برنامه بازى با كلمات بود.

اين برنامه توسط طلبه جوانى به نام محمد حسين راستگو اجرا مى شد.

ماهيت برنامه بازى با كلمات اينگونه بود كه برنامه با نوشتن يك كلمه روى تخته سياه آغاز مى گرديد و بتدريج با اضافه يا كم كردن حرفى يا جا به جا كردن نقطه اي، كلمه جديدى درست مى شد و اين روند تا پايان ادامه داشت. مجرى براى هر كلمه داستان و پند و نصحيتى داشت و به اصطلاح برنامه بارآموزشى پيدا مى كرد.

مثلا از كتاب شروع ميشد و به كباب و كمك و كتك و كتلت مى رسيد.

اين برنامه اينقدر بار آموزشيش اضافه شد تا جذابيتش را از دست داد.

محمد حسين راستگو ابتدا با پيراهن وشلوار برنامه اجرا مى كرد ولى بعد با لباس روحانيت در برنامه ظاهر مى شد.

او مهارت ديگرى هم داشت كه هنگام تعريف داستان صدايش را براى هر شخصيت تغيير مى داد.

بعدها شنيدم كه مركزى به نام پرورش مربى كودكان و نوجوانان در قم تاسيس كرده و همين روش را به طلاب آموزش مى دهد.